
بوسه می خواهم من از آن گونه های روشنشیا گذارم عصر یک پاییز سر بر دامنشآنچنان که باد بازی می کند با موی اوفرصتی باشد که من با دکمه ی پیراهنشگرچه پوشیدست و چون هر غنچه دارد او حجابکوچه عاشق می شود از ن...
ادامه مطلب
چه جمله ای که مکان و زمان نمی خواهدبه هر زبان که بگویی .. زبان نمی خواهد! چه جمله ایست که از تو برای اثباتشبه جز دو چشم دلیل و نشان نمی خواهد چه جمله ایست که وقتی شنیدم از دهنتدلم به جز دل تو همزبان نمی خواهد ستاره ها همه دور مدارشان باشندتو ماه من شده ای! کهکشان نمی خواهد! تو ماه من،پر پرواز من شدی با توپر از پرنده شدن آسمان نمی خواهد نگاه کن! قلمم مثل چشم تو شده استبرای گفتن حرفش دهان نمی خواهد...
ادامه مطلب
سلام خواهر خوبم , غریب بی داداشچگونه ای؟ به چه حالی؟خوش خوشی؟… ای کاش ! به گوشه گوشه ی چادر نماز گل دارتبرای گریه فقط در تو میکنم کنکاش تبار و قاعده ی خون مشترک حرف استبیا و خواهر دلتنگی دل من باش ! هنوز هم دم در , کودکانه می گریمبه یاد کاسه ی سارا و عطر نذری آش گریستن خواهر جان گریستن خواهرمرا بگیر از آغوش من یواش یواش ... منم , غریب سفرهای از سر اجباربیا و پشت سر من به گریه آب بپاش مرا که این همه داداشی دلت هستمبه هر بهانه به هر شکل دوست داشته باش شعر از سید محمد علی رضازاده ...
ادامه مطلب
پروانه ای در پیله ی پندار بودمدر بی زمانی خواب را بیدار بودم من احتمالا بودم و حتما نبودممن در گمان خویش در انگار بودم در ماجرای میوه ی ممنوعه ی توبیماربودم , مار بودم مار بودم ... وقتی بشر را نوبت چشم تو دادندمن بی خبر در انزوای غار بودم تا در مدار ماه افتادم به گردشبی دوست وبی دشمن وبی یاربود مبخت بشر یک یک به دست عشق وا شدمن بار زیرین ته انبار بودم این خون دلها خوردن من تازگی نیستاز بند ناف مادرم , خونخوار بودم شعر از سید محمد علی رضازاده ...
ادامه مطلب
گل"و یا"پوچ"بگو دستِ دلم را وا کنگلِ گم مانده ی اقبال مرا پیدا کن... ! سرِ دندان تو چون ماه سپید است-بخنددل حسرت زده را آب تر از دریا کن! همه ی ترسِ من این است که چشَمت بزنندلااقل پنجره ات را به جهان کم وا کن غم گیسوی تو دارد،شبِ دلتنگیِ منزودتر این شبِ نفرین شده را فردا کن تو که دلگرم تر از سینه ی تابستانیلطف کن دستِ دلِ یخ زده ام را "ها"کن "شمسِ" بابلسرِ دلتنگی ی من،حرف بزنشهرِ حیرت زده را، یک شبه "مولانا" کن شعر از سید محمد علی رضازاده ...
ادامه مطلب
تا دست برد سمت دوات موربشپاشيد روي صفحه ي اصلي ، مرکبش برخاست بي خيال همين يک دقيقه پيشانداخت توي آينه بادي به غبغبش سنجاق سينه اي که مزين به نقره بودافزوده بود بر سر و وضع مرتبش گل-ميزهاي سنتي اش را که پاک کرددستي کشيد بر سر گل هاي کوکبش از راديو صداي زني مي رسيد کهسرگرم بود با خوش و بش با مخاطبش ...
ادامه مطلب
لب باز کردم ، واژه اي بي باک بيرون زدپروانه اي از حفره اي غمناک بيرون زد واژه به مست -آگاهي خلسه دري وا کرداز کوکنار نورسي ترياک بيرون زد گنجشک شد ، بر سيم ها وردي مقدس خواندآن گاه از محدوده ي ادراک بيرون زد در سرزمين من رسول نوظهوري شدهر جا عصا کوبيد آبي پاک بيرون زد اين زن که در غاري به نام من پي...
ادامه مطلب
میان گیسوانت دستهایم گم شدن دارددلم در عمق چشمت، شوری از مردم شدن دارد هوس کردم بیافتم ازنگاهت روی لبهایتبچینم بوسه ای که حسرت گندم شدن دارد تو معصومه ترین زیبای دنیایی بدون شککه هر شهری به پیش پات میل قم شدن دارد اگر آتش به دستان تو درهرقصه ای افتدسیاوش هم یقینا غصهی هیزم شدن دارد درون فصل های شع...
ادامه مطلب
لاغر و فرتوت و بد قواره مترسککرده به تن رخت پاره پاره مترسک هر طرف از قلب بی قرار خودش راداده به گنجشککی اجاره مترسک ساخته از تکه های قوطی کنسروهدیه به معشوقه گوشواره مترسک عاشق غمگین خسته ای که ندارددر شب این عمر یک ستاره مترسک خرده نسیمی میان مزرعه کافی استتا که بیفتد به یک اشاره مترسک نیست امیدی به قلب او که بگیردزندگیش را ز سر دوباره مترسک *** سوخت غروبی و صبحگاه نشاندندآدمکی تازه بر مزار مترسک شعر از محمد حسین نعمتی ...
ادامه مطلب
حالِ دلم بدجور می گیرد، وقتی که دنیا را نمی خواهیالّا کلنگِ توی گِل مانده ، پایین و بالا را نمی خواهی مادر بمیرد، بی گناه من ، چشمان تو خالی تر از خالیستدیشب درون خواب می گفتی :خورشید فردا را نمی خواهی توی بغل می گیرمت هر بار ، آتش به جان خانه می افتداما پرنسس! یخ زدی دیگر، جادوی گرما را نمی خواهی در قصه هایم تک سواری هست ، دلداده ی چشمان معصومتاما تو قهری با تمام شهر ، اما تو رویا را نمی خواهی ! جدی گرفتم بازی غم را، بوی عروسک، چشم آهویتدر ماسه پاها را فرو کردن ، با اینکه دریا را نمی خواهی زندانیِ غمگین بی آزار، امشب برایت گریه آوردمبشکن مرا با غصه ها وقتی، مامانِ زیبا را نمی خواهی شعر از صنم نافع ...
ادامه مطلب
درگیر من مباش و سوالات مشکلمتاثیر چشم توست که جامانده بر دلم می خواستم که زنده بمانم، به دست شعرسدی بسازم از غم تو در مقابلم از چشم من بخوان که چه اندازه عاشقماین که چقدر بوسه برای تو قائلم این که تو نیمه ی منی و با تو من فقطاحساس می کنم که یک انسان کاملم تو مثل ماه جاذبه داری برای منحتی اگر قدم نگذاری به ساحلم شعر از شیرین خسروی ...
ادامه مطلب
میخواهمت مثل مسیحی که هوس کرده چلیپا راتو درس عبرت نیستی بعد از گذشت قرن ها ما را بوی تعفن میدهد این جسم بر جا مانده از انسانگردن بزن این وحشی دیوانه خوی بی سروپا را گنجشک ها از ترس دیگر جیکشان هم در نمی آیداینان به تسخیر مترسک ها درآوردند دنیا را هر شب عذاب آسمانی بر سر این قوم نازل شدموشک نشانه می رود خواب لطیف کودکی ها را از انفجار مین و رگبار مسلسل شهر میلرزدوقتی فراتر میگذارد از اسارت یک نفر پا را میخواهمت مثل کسی که تشنه ی یک جرعه ی زهر استمن در حضیضم تا ننوشم از لبانت عرش اعلا را شعر از محسن مهرپرور ...
ادامه مطلب
جنازه اش عقب ِ وانت، جنازه اش وسط ِ گونیجنازه اش هدف ِ ماشه، پس از تجمّع قانونی!! شعار ِ تند ِ سیاسی داشت، و فکرهای اساسی داشتبه پا، دو کفش پر از تردید، به دست، پیرهنی خونی جنازه اش وسط مردم، پلیس احمق و سردرگمبه فکر ِ بردنش از دنیا، به فکر کوچه ی بیرونی صدای خسته ی آزادی، صدای گریه ی از شادیبه سمت ِ هیچ کجا آباد، فرار از این شب ِ طاعونی شعر از فاطمه اختصاری...
ادامه مطلب
بگذار پای غنچه به لبخند وا شودشاید دری به سمت خداوند وا شود بستیم سیب سرخ به نارنج های دوستای کاش بخت این همه پیوند وا شود سر می رسد دوباره بهار از سفر اگراز دست و بال چلچله ها بند وا شود یک استکان چای برای جهان بریزتا اخم بقچه های پر از قند وا شود آغوش تو سپیدترین عاشقانه هاستای کاش رو به من بگذارند وا شود بگذار عشق لانه کند کنج سینه اتوقتش رسیده برف دماوند وا شود شعر از عبدالحسین انصاری ...
ادامه مطلب
چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیستهیچ کس این همه اندازه ی من تنها نیست بی تو این خانه چه سلول بزرگی شده استکه دگر روشنی از پنجره اش پیدا نیست مرگ؛ آن قسمت دوری که به ما نزدیک استعشق؛ این فرصت نزدیک که دور از ما نیست چشم در چشم من انداخته ای می دانیچهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست هیچ دیوانه ای آن قدر که من هستم نیستچون که اینگونه شبیه تو کسی شیدا نیست مردم سر به هوا را چه به روشن بینی!؟ماه را روی زمین دیده ام آن بالا نیست شعر از مهدی فرجی ...
ادامه مطلب
بغض خاموشم و آوا شدنم نزديک استگره ي کورم اگر، واشدنم نزديک است شهر من گم شده زير تلي از خاکستردر پي ام هستي و پيدا شدنم نزديک است عشق چادر زده چندي ست حوالي دلممژدگاني بده بر پا شدنم نزديک است " فاش مي گويم و از گفته ي خود دلشادم "عاشقت هستم و رسوا شدنم نزديک است وصلت دست من و چاک گريبان شماشک ندارم که زليخا شدنم نزديک است شعر از بهروز آورزمان ...
ادامه مطلب
چشم هایت شعر عشقی تازه می گوید برایممن تو را زیبا تر از یاس و اقاقی می سرایم ای نگاهت آسمانی شعر چشمت زندگانینو گل عشقی وَ من در باغ چشمانت رهایم کاش چون تصویر عشقی در نگاهت می نشستمتا سراپا عشق می شد این دل عشق آشنایم تو شکوه کشتزاری آشیان مرغ عاشقبی تو من گم کرده راهم خود نمی دانم کجایم از تبار کهکشانی خانه ات در آسمان هابا تو اوج آسمانم آسمانی با صفایم شعر از علی اکبر خلیلی ...
ادامه مطلب
لابد از احوالم به تو آمار دادند گفتند نزدیکش نشو،هشدار دادند حتماً شنیدی زخمهای من عمیق است مردانِ بسیاری مرا آزار دادند ! وقتی صدای ربنّا در آسمان ریخت وقتی که در بن بستمان افطار دادند: خون در سرم یخ زد، قبول افتاد دردم هی گریه کردم، هی به من سیگار دادند انگار دستانت گلویم را گرفتند افکار منفی دست روحم کار دادند اوضاع تهرانم غم انگیزست بی تو شبهای غم،فرمان تار و مار دادند رفتی و پشت کوچه ها انگار خالی ستگلهای پیچک تکیه بر دیوار دادند شعر از صنم نافع ...
ادامه مطلب