هرچند درد و حسرت و اندوه و آه نيست
اما دلم گرفته، دلم رو براه نيست
حالا که اشک سرمه ي چشم مرا گرفت
ديدي که هردوچشم غريبي سياه نيست؟!
گفتم چه اشتباه بزرگيست عاشقي
گفتي هميشه فرصت اين اشتباه نيست
امشب اگر به بوسه لبت وا شد و نشد
قدري بخند،خنده که ديگر گناه نيست
دستت به من نمي رسد و شکوه مي کني
ناکامي پلنگ که تقصير ماه نيست
با بغض و قهر و اخم به ديدار من نيا
اين دل حريف يک تنه ي يک سپاه نيست
قدري بخند و وزن غزل را بهم بريز
هرچند در غزل همه چي]ز[دلبخواه نيست
شعر از بيتا اميري
برچسب:
نویسنده: مهسا میرزاپور