غزلسرا

متن مرتبط با «ناگهان تا که چشم وا کردم» در سایت غزلسرا نوشته شده است

بوسه می خواهم من از آن گونه های روشنش

  • نیلوبلاگ

    بوسه می خواهم من از آن گونه های روشنشیا گذارم عصر یک پاییز سر بر دامنشآنچنان که باد بازی می کند با موی اوفرصتی باشد که من با دکمه ی پیراهنشگرچه پوشیدست و چون هر غنچه دارد او حجابکوچه عاشق می شود از ن...

    ادامه مطلب
  • شلّاق موج است این که آمد سهم ساحل شد

  • نیلوبلاگ

    شلّاق موج است این که آمد سهم ساحل شداز " کِشت رفتن " خوشه خوشه درد حاصل شدپیشانی هر بیت بیتم آه ! بعد از تواز اعتبار افتاد و سهمش مُهر باطل شدبعد از تو از این ابرها باران که نه امّاهی درد پشت درد ، پ...

    ادامه مطلب
  • اي آنکه در گلوي تو شوق شراب نيست

  • نیلوبلاگ

    اي آنکه در گلوي تو شوق شراب نيستدرد تو آنچنان که نوشتند آب نيستتغيير نسبت عطش بي حساب توبا اشکهاي مرثيه خوان بي حساب نيستچندي ست مثل حُرّ به دو راهي رسيده اماما مرا جسارت آن انتخاب نيستمن با جهاد اکب...

    ادامه مطلب
  • اي عشق! روشناي اتاق مرا نگير

  • نیلوبلاگ

    اي عشق! روشناي اتاق مرا نگيرچشم مرا بگير و چراغ مرا نگير اين دست ها به گرمي دست تو دلخوشندشب هاي برف و باد، اجاق مرا نگير وقتي غمم تو هستي از هر غريبه ايحال مرا نپرس و سراغ مرا نگير بگذار برگ برگ بيفتم به دامنتپاييز من! طراوت باغ مرا نگير يک شب به خ...

    ادامه مطلب
  • چه جمله ای که مکان و زمان نمی خواهد

  • نیلوبلاگ

    چه جمله ای که مکان و زمان نمی خواهدبه هر زبان که بگویی .. زبان نمی خواهد! چه جمله ایست که از تو برای اثباتشبه جز دو چشم دلیل و نشان نمی خواهد چه جمله ایست که وقتی شنیدم از دهنتدلم به جز دل تو همزبان نمی خواهد ستاره ها همه دور مدارشان باشندتو ماه من شده ای! کهکشان نمی خواهد! تو ماه من،پر پرواز من شدی با توپر از پرنده شدن آسمان نمی خواهد نگاه کن! قلمم مثل چشم تو شده استبرای گفتن حرفش دهان نمی خواهد...

    ادامه مطلب
  • آن روزها که چــشم تو را کــم نداشتم

  • نیلوبلاگ

    آن روزها که چــشم تو را کــم نداشتمپیراهنی بــه رنگ مـحـرم نداشتم هــرگز نمیســرودمت ای آبـیِ زلالطبعی اگر به پاکی شبنم نداشتم این روح شاعــرانة زیباپرست راآن روزها کــه با تـو نــبودم، نداشتم گر وا نبود پنجرهام، رو بـه سوی توکــاری به کار مــردم عالـَـم نداشتم باور کــن ای رفیـق اگـر دوریات نبودمیــلی به ایــن تغزّل پُرغـم نداشتم دیشـــب کـسـی نبــود و برای گریستنغــیر از صــفای آینه هـمدم ...

    ادامه مطلب
  • ذوقی نداشت عطر بهاری که رفتنی ست

  • نیلوبلاگ

    ذوقی نداشت عطر بهاری که رفتنی ستدلخوش شدن به قول و قراری که رفتنی ست باران پشت شیشه و نقاشی دو قلببا دست خیس، روی بخاری که رفتنی ست جز رنج بی دلیل به یادم نمانده استاز خاطرات روزشماری که رفتنی ست چون جاده دل نبند به هر رهگذر که نیستدر ایستگاه ،عشق قطاری که رفتنی ست با روزهای رفته فراموش کن مرادستی بکش به گرد و غباری که رفتنی ست ما غیر داغ، باغ و بهاری نداشتیمباغی که رفتنی ست ، بهاری که رفتنی ست ش...

    ادامه مطلب
  • پی مراد تو , چرخی که روزگار نزد

  • نیلوبلاگ

    پی مراد تو , چرخی که روزگار نزدگلی به گیسوی تو آخر این بهار نزد به دستهای یتیم و همیشه خالی ما_ زمانه هیچ به جز ترکه ی انار نزد نگو که عشق , به دریا زده دل ما رانه .. , چند مرتبه گفتم نزد ! هوار ... نزد! همیشه شاهدشان کفش های کوچک توستدو قطعه پا که قدم جز به انتظار نزد کدام روز , نگاه تو التماس نکردکدام شب , دل من ذره ذره زار نزد از این جماعت سر در قنوت گم کردهکسی سری به پرستوی غصه دار نزد چرا درخت دل کوچک حیاط شمابه شاخ و برگ خودش دانه ای انار نزد تو پابرهنه تر از رودهای دنیایینمی شود که به آب تو بی گدار نزد من و تو هر دو غریب همین غمستانیمگلی به گیسوی ما , آخر این بهار نزد شعر از سید محمد ...

    ادامه مطلب
  • سعی دارد تا برانگیزد هراسم را کسی

  • نیلوبلاگ

    سعی دارد تا برانگیزد هراسم را کسیپرت می خواهد به خود از من _ حواسم را کسی شب که می پوشد مه افسوس بر عریانی امزیر نور ماه می شوید لباسم را کسی صورتش را پنبه ی مهتاب , مخمل ریختهفاش خواهد از درونم التماسم را کسی برتنش پیراهن پیری ست الیافش ادبباچنین شوریده حالی می شناسم _ را _ کسی خوشه های شعر , یک یک می رسند و سال هاستبرده از رؤیای گندمزار داسم را کسی کاش مهمان تبسم های تابستان کندحال و روز با زمستان در تماسم را کسی چشم هایم شهر زیر سیل های موسمی ستزیرپا انداخته گل های یاسم را کسی شعر ؛ رؤیاهای انسان را جهانی می کندکاش باور داشت حرف بی اساسم را کسی شعر از سید محمد علی رضازاده ...

    ادامه مطلب
  • سلام خواهر خوبم , غریب بی داداش

  • نیلوبلاگ

    سلام خواهر خوبم , غریب بی داداشچگونه ای؟ به چه حالی؟خوش خوشی؟… ای کاش ! به گوشه گوشه ی چادر نماز گل دارتبرای گریه فقط در تو میکنم کنکاش تبار و قاعده ی خون مشترک حرف استبیا و خواهر دلتنگی دل من باش ! هنوز هم دم در , کودکانه می گریمبه یاد کاسه ی سارا و عطر نذری آش گریستن خواهر جان گریستن خواهرمرا بگیر از آغوش من یواش یواش ... منم , غریب سفرهای از سر اجباربیا و پشت سر من به گریه آب بپاش مرا که این همه داداشی دلت هستمبه هر بهانه به هر شکل دوست داشته باش شعر از سید محمد علی رضازاده ...

    ادامه مطلب
  • پروانه ای در پیله ی پندار بودم

  • نیلوبلاگ

    پروانه ای در پیله ی پندار بودمدر بی زمانی خواب را بیدار بودم من احتمالا بودم و حتما نبودممن در گمان خویش در انگار بودم در ماجرای میوه ی ممنوعه ی توبیماربودم , مار بودم مار بودم ... وقتی بشر را نوبت چشم تو دادندمن بی خبر در انزوای غار بودم تا در مدار ماه افتادم به گردشبی دوست وبی دشمن وبی یاربود مبخت بشر یک یک به دست عشق وا شدمن بار زیرین ته انبار بودم این خون دلها خوردن من تازگی نیستاز بند ناف مادرم , خونخوار بودم شعر از سید محمد علی رضازاده ...

    ادامه مطلب
  • گل"و یا"پوچ"بگو دستِ دلم را وا کن

  • نیلوبلاگ

    گل"و یا"پوچ"بگو دستِ دلم را وا کنگلِ گم مانده ی اقبال مرا پیدا کن... ! سرِ دندان تو چون ماه سپید است-بخنددل حسرت زده را آب تر از دریا کن! همه ی ترسِ من این است که چشَمت بزنندلااقل پنجره ات را به جهان کم وا کن غم گیسوی تو دارد،شبِ دلتنگیِ منزودتر این شبِ نفرین شده را فردا کن تو که دلگرم تر از سینه ی تابستانیلطف کن دستِ دلِ یخ زده ام را "ها"کن "شمسِ" بابلسرِ دلتنگی ی من،حرف بزنشهرِ حیرت زده را، یک شبه "مولانا" کن شعر از سید محمد علی رضازاده ...

    ادامه مطلب
  • تا دست برد سمت دوات موربش

  • نیلوبلاگ

    تا دست برد سمت دوات موربشپاشيد روي صفحه ي اصلي ، مرکبش برخاست بي خيال همين يک دقيقه پيشانداخت توي آينه بادي به غبغبش سنجاق سينه اي که مزين به نقره بودافزوده بود بر سر و وضع مرتبش گل-ميزهاي سنتي اش را که پاک کرددستي کشيد بر سر گل هاي کوکبش از راديو صداي زني مي رسيد کهسرگرم بود با خوش و بش با مخاطبش ...

    ادامه مطلب
  • لب باز کردم ، واژه اي بي باک بيرون زد

  • نیلوبلاگ

    لب باز کردم ، واژه اي بي باک بيرون زدپروانه اي از حفره اي غمناک بيرون زد واژه به مست -آگاهي خلسه دري وا کرداز کوکنار نورسي ترياک بيرون زد گنجشک شد ، بر سيم ها وردي مقدس خواندآن گاه از محدوده ي ادراک بيرون زد در سرزمين من رسول نوظهوري شدهر جا عصا کوبيد آبي پاک بيرون زد اين زن که در غاري به نام من پي...

    ادامه مطلب
  • همه مستیم ولی کیست که عاشق باشد؟

  • نیلوبلاگ

    همه مستیم ولی کیست که عاشق باشد؟با دل گم شده از خویش موافق باشد؟ بستر باغچه گرم است که مریم شدهایمکیست در داخل مرداب ، شقایق باشد ؟ وقت شادی همه لبخند تو را میبوسندخوشتر آن دوست که همشانهی هق هق باشد فرصت آینه سنگ است بزن تا شایدپشت آیینه خداوند حقایق باشد عشق،دریای جنون است و خطر، میبایستدل در ...

    ادامه مطلب
  • میان گیسوانت دستهایم گم شدن دارد

  • نیلوبلاگ

    میان گیسوانت دستهایم گم شدن دارددلم در عمق چشمت، شوری از مردم شدن دارد هوس کردم بیافتم ازنگاهت روی لبهایتبچینم بوسه ای که حسرت گندم شدن دارد تو معصومه ترین زیبای دنیایی بدون شککه هر شهری به پیش پات میل قم شدن دارد اگر آتش به دستان تو درهرقصه ای افتدسیاوش هم یقینا غصهی هیزم شدن دارد درون فصل های شع...

    ادامه مطلب
  • گیرم که صحرا مال من باشد

  • نیلوبلاگ

    گیرم که صحرا مال من باشدامواج دریا مال من باشد گیرم که پرواز پرستوهادر بیکرانها مال من باشد گیرم که آواز قناریهادر باغ تنها مال من باشد یک دست ماه و دیگری خورشیدخاک زمین پامال من باشد یا فرض کن هرجور میخواهمامروز و فردا مال من باشد اصلاَ تصور کن که غیر از توهر چیز و هرجا مال من باشد... این داش...

    ادامه مطلب
  • قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

  • نیلوبلاگ

    قطار شو که مرا با خودت سفر ببریبه دورتر برسانی ــ به دورتر ببری تمام بود ونبود مرا در این دنیاکه تا ابد چمدانی ست مختصر ببری ومن تمام خودم را مسافرت بشومتو هم مرا به جهان های تازه تر ببری سپس نسیم شوی تو و بعد ازآن یوسف...!که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری مرا به خواب مه آلود ابرهای جهانبه خواب های درخ...

    ادامه مطلب
  • حکایت تو که دنیا تو را نیازرده ست

  • نیلوبلاگ

    حکایت تو که دنیا تو را نیازرده ستدلی گرفته در آیینه های افسرده است حکایت من در مشت روزگار دچارپرنده ای ست که پیش از رها شدن مرده ست یکی پرنده یکی دل ! دو سرنوشت جداکه هر یکی به غم دیگری گره خورده ست به باغ رفتم و دیدم ان شقایق سرخکه پیش پای تو روییده بود پژمرده ست خلاصه ی همه ی رنج های ما این استپرنده ای که دل اورده بود دل برده است شعر از فاضل نظری ...

    ادامه مطلب
  • تاریکی ست بعدِ تو سهم چراغ ها

  • نیلوبلاگ

    تاریکی ست بعدِ تو سهم چراغ هاکز کرده اند گوشه ی خود این اتاق ها آتش گرفته ای خبرت را تمام شهراز من گرفته اند تو را، هِی سراغ ها می ترسم از همه، خبر و روزنامه هامی ترسم از سیاهیِ بال کلاغ ها گفتند شعله ها همه اش اتّفاق بوداین بار هم تویی وسط اتّفاق ها رفتی و باز بعدِ تو خاموش می شودتکلیف روشنِ همه ...

    ادامه مطلب