تا دست برد سمت دوات موربش
پاشيد روي صفحه ي اصلي ، مرکبش
برخاست بي خيال همين يک دقيقه پيش
انداخت توي آينه بادي به غبغبش
سنجاق سينه اي که مزين به نقره بود
افزوده بود بر سر و وضع مرتبش
گل-ميزهاي سنتي اش را که پاک کرد
دستي کشيد بر سر گل هاي کوکبش
از راديو صداي زني مي رسيد که
سرگرم بود با خوش و بش با مخاطبش
اما چرا مخاطب ديرآشناي او
هرگز نمي رسد به قرار سر شبش
شب يک زن است با کلماتي سپيد که
مي پژمرند بي هيجان گوشه ي لبش
شعر از کبري موسوي قهفرخي
برچسب:
نویسنده: مهسا میرزاپور