خرید بک لینک

تا دست برد سمت دوات موربش
پاشيد روي صفحه ي اصلي ، مرکبش

برخاست بي خيال همين يک دقيقه پيش
انداخت توي آينه بادي به غبغبش

سنجاق سينه اي که مزين به نقره بود
افزوده بود بر سر و وضع مرتبش

گل-ميزهاي سنتي اش را که پاک کرد
دستي کشيد بر سر گل هاي کوکبش

از راديو صداي زني مي رسيد که
سرگرم بود با خوش و بش با مخاطبش

اما چرا مخاطب ديرآشناي او
هرگز نمي رسد به قرار سر شبش

شب يک زن است با کلماتي سپيد که
مي پژمرند بي هيجان گوشه ي لبش

شعر از کبري موسوي قهفرخي

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 1:32

صفحه بندی