خرید بک لینک

پی مراد تو , چرخی که روزگار نزد
گلی به گیسوی تو آخر این بهار نزد

به دستهای یتیم و همیشه خالی ما
_ زمانه هیچ به جز ترکه ی انار نزد

نگو که عشق , به دریا زده دل ما را
نه .. , چند مرتبه گفتم نزد ! هوار ... نزد!

همیشه شاهدشان کفش های کوچک توست
دو قطعه پا که قدم جز به انتظار نزد

کدام روز , نگاه تو التماس نکرد
کدام شب , دل من ذره ذره زار نزد

از این جماعت سر در قنوت گم کرده
کسی سری به پرستوی غصه دار نزد

چرا درخت دل کوچک حیاط شما
به شاخ و برگ خودش دانه ای انار نزد

تو پابرهنه تر از رودهای دنیایی
نمی شود که به آب تو بی گدار نزد

من و تو هر دو غریب همین غمستانیم
گلی به گیسوی ما , آخر این بهار نزد

شعر از سید محمد علی رضازاده

برچسب: مراد,چرخی,روزگار,نزد, نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:14

صفحه بندی