پی مراد تو , چرخی که روزگار نزد
گلی به گیسوی تو آخر این بهار نزد
به دستهای یتیم و همیشه خالی ما
_ زمانه هیچ به جز ترکه ی انار نزد
نگو که عشق , به دریا زده دل ما را
نه .. , چند مرتبه گفتم نزد ! هوار ... نزد!
همیشه شاهدشان کفش های کوچک توست
دو قطعه پا که قدم جز به انتظار نزد
کدام روز , نگاه تو التماس نکرد
کدام شب , دل من ذره ذره زار نزد
از این جماعت سر در قنوت گم کرده
کسی سری به پرستوی غصه دار نزد
چرا درخت دل کوچک حیاط شما
به شاخ و برگ خودش دانه ای انار نزد
تو پابرهنه تر از رودهای دنیایی
نمی شود که به آب تو بی گدار نزد
من و تو هر دو غریب همین غمستانیم
گلی به گیسوی ما , آخر این بهار نزد
شعر از سید محمد علی رضازاده