غزلسرا

متن مرتبط با «خوشحالم از اینکه تورو دارم» در سایت غزلسرا نوشته شده است

بوسه می خواهم من از آن گونه های روشنش

  • نیلوبلاگ

    بوسه می خواهم من از آن گونه های روشنشیا گذارم عصر یک پاییز سر بر دامنشآنچنان که باد بازی می کند با موی اوفرصتی باشد که من با دکمه ی پیراهنشگرچه پوشیدست و چون هر غنچه دارد او حجابکوچه عاشق می شود از ن...

    ادامه مطلب
  • وقتي تورا از اين دل تنگم خدا گرفت

  • نیلوبلاگ

    وقتي تورا از اين دل تنگم خدا گرفتبا من تمام عالم و آدم عزا گرفت شبهاي بي تو ماندن و تکرار اين سؤال:اين دلخوشي ِساده ي ما را چرا گرفت؟ . درچشمهاي تيره ي تو درد خانه کرددر چشم هاي روشن من غصّه پا گرفت . هي گريه پشت گريه و هي صبر پشت صبرهر کس شنيد قلبش از اين ماجرا گرفت . بعد از تو کار هر شب من جز دعا نبودهي التماس و گريه و هي نذر...تا گرفت . حالا که آمدي چه قَدَر تلخ و خسته اياصلا!خدا دوباره تو را داد ؟يا...گرفت؟ شعر از بیتا اميري ...

    ادامه مطلب
  • پرنده باشي و از آسمان به خاک بيافتي

  • نیلوبلاگ

    پرنده باشي و از آسمان به خاک بيافتيتنت مچاله شود، ناگهان به خاک بيافتي تمام خاطره ها بگذرند توي خيالتبه خود نگاه کني، خون بپاشد از پر و بالت به خود بپيچي و از درد، آشيانه بسازياز اشک گِل بکني خاک را و خانه بسازي گلوله توي پرت باشد و تو هيچ ندانيکه نوبت سفرت باشد و تو هيچ نداني چقدر بايد از اين درد دست و پا بزني تا...؟چگونه زودترش مرگ را صدا بزني تا...؟ چقدر مزه کني تلخي هميشه ي خود را؟چگونه جمع کني قلبِ خُرده شيشه ي خود را؟ چقدر ناله کني توي خون تازه بخوابي؟چگونه تا به ابد مثل يک جنازه بخوابي؟ از آنچه داشتهاي يک زمان، چگونه بگويي؟بدون بال و پر از آسمان چگونه بگويي؟ کجاي زندگيات غير اشتباه نبوده؟کدام زخم تو کفاره ي گناه نبوده که از سکوت تو کي يک زبان تازه بسازد؟از استخوان هايت نرده بان تا...

    ادامه مطلب
  • جنون مقدمــه اي از وقوع عصيان بود

  • نیلوبلاگ

    جـنون مقدمــه اي از وقوع عصيان بودهوا،هـــواي قــريب الشـــکست ايمان بود سکوت تلـخِ ورم هاي ناشي از ماندنو شاعرانه...؛ غـزل هات هم هراسان بود هجـوم ممتد عشقي که زخم سطحي داشـتکه درد، شعر عمـــيقي به شــوق باران بود حــضور مطــلـق دلشوره ها و تـنهاييمـرور خاطره در ذهن هر خـــــيابان بود هــميشــــه پنجره تنـــــها رفيق دردت شدميان شـــهر غريبــي که پر ز انــسان بود قسم به هرچه جنون درسرت غزل مي شدبگو دوباره دراين قصه "مــرد" ويران بود بگـــــــو حکايـــت سيگارِ در خــيالاتـــتچگونــــه ســـوخت که تشبيهِ زردِ آبان بود بـــــگو چگونــه بــخوانم دلـــيل مرگت راشــــــبيه هر غزلي که بدون پايان بود کســـي ميان شما در ســـکوت مطلق مردکه درخـودش فوران هاي تلخ طوفان بود شعر از علي توکلي ...

    ادامه مطلب
  • دارم تمامش می کنم این دور باطل را

  • نیلوبلاگ

    دارم تمامش می کنم این دور باطل راباید کمی آگاه سازم قلب غافل را گاهی به باغی خوش نشیند شاخه ای مریمنام تو زیبا کرده بود اشعار "فاضل" را من شرط بستم با دلم ، یک روز می گیریاین دست های خالی سمت تو مایل را یک نیم قلبم نام تو ، نیم دگر یادتبردی به تسخیر خودت این قلب کامل را دیروز در آیینه با یک مرد خندیدمآخر شبی دیوانه کردی مرد عاقل را می خواهم امشب از خیالم دور تر باشیای کاش انجامش دهی این کار مشکل ...

    ادامه مطلب
  • گرچه من سوخته ام دم به دم از تنهایی

  • نیلوبلاگ

    گرچه من سوخته ام دم به دم از تنهاییدور از آغوش تو یخ بسته ام از تنهایی خانه در خویش فرو رفته و من خاموشمرونق تازه گرفته ست "غم" از تنهایی نیمه شب لحظه ی یادآوری لب هایتبوسه بر باد هوا می زنم از تنهایی همه ی عمر به جز نام تو را مشق نکردنکشیده ست چه ها این قلم از تنهایی! امشب اما دو قدم آمده ای سمت دلمتا که من دور شوم صد قدم از تنهایی...! شعر از محمدرضا طاهری ...

    ادامه مطلب
  • بند بدن نبودم و از تن در آمدم

  • نیلوبلاگ

    بند بدن نبودم و از تن در آمدمبيرون زدم از آينه ، از " من " در آمدم موسي نبودم اما در خلسه اي شگفتتاريک محض رفتم و روشن در آمدم نوري شدم که طاقت خاموشي اش نبودچون شعله اي کشيده به شيون در آمدم اي شبدر چهار پري که به يمن توهر بار زنده از دل بهمن در آمدم من لب نداشتم که ببوسم تو را ولياز شدت سکوت به گ...

    ادامه مطلب
  • لب باز کردم ، واژه اي بي باک بيرون زد

  • نیلوبلاگ

    لب باز کردم ، واژه اي بي باک بيرون زدپروانه اي از حفره اي غمناک بيرون زد واژه به مست -آگاهي خلسه دري وا کرداز کوکنار نورسي ترياک بيرون زد گنجشک شد ، بر سيم ها وردي مقدس خواندآن گاه از محدوده ي ادراک بيرون زد در سرزمين من رسول نوظهوري شدهر جا عصا کوبيد آبي پاک بيرون زد اين زن که در غاري به نام من پي...

    ادامه مطلب
  • شادمان گفتي از آن عاشق تنها چه خبر

  • نیلوبلاگ

    شادمان گفتي از آن عاشق تنها چه خبرخبري نيست، بپرس از غم دنيا چه خبر؟ خاطرم هست رقيبان پر از کين? منهمنشينان تو بودند، از آنها چه خبر؟ همه لبتشنه ، تو دريايي و من ماهي تنگاز کنارآمدگان با لب دريا چه خبر؟ زاهدي دست به گيسوي رهاي تو رساندعاشقي گفت که از عالم بالا چه خبر؟ باز ديروز به من وعد? فردا داديآه پيمان شکن از وعد? فردا چه خبر؟ شعر از سجاد ساماني ...

    ادامه مطلب
  • جدا کردند آدم ها مرا از تو، تو را از من

  • نیلوبلاگ

    جدا کردند آدم ها مرا از تو، تو را از منتو دريايي و من ساحل، نخواهي شد جدا از من تو کاغذبادي و من در نخ زيبايي ات هستممبادا آن که قدر سوزني باشي رها از من تو مرز کفر و ايماني! چگونه بگذرم از تو؟اگر اين گونه باشد نگذرد ديگر خدا از من شکستم بارها و همچنان خاموش مي مانمصدا از سنگ مي آيد، نمي آيد صدا از...

    ادامه مطلب
  • حکایت تو که دنیا تو را نیازرده ست

  • نیلوبلاگ

    حکایت تو که دنیا تو را نیازرده ستدلی گرفته در آیینه های افسرده است حکایت من در مشت روزگار دچارپرنده ای ست که پیش از رها شدن مرده ست یکی پرنده یکی دل ! دو سرنوشت جداکه هر یکی به غم دیگری گره خورده ست به باغ رفتم و دیدم ان شقایق سرخکه پیش پای تو روییده بود پژمرده ست خلاصه ی همه ی رنج های ما این استپرنده ای که دل اورده بود دل برده است شعر از فاضل نظری ...

    ادامه مطلب
  • خوشحالم از اینکه برف می بارد و من در داخل یک اتاق گرمم آری

  • نیلوبلاگ

    خوشحالم از اینکه برف می بارد و من در داخل یک اتاق گرمم آریپشت سر هم چایی و سیگار و غزل، خرسندم از این مثلث تکراری باور بکنی یا نکنی می دانم، مهتاب نگاهت، شده آلوده به منبرف آمد و در سکوت این خانه نشست، دیوانه چرا هوای رفتن داری تقدیر تو این است که با من باشی، در داخل عکس روی دیوار اتاقچشمان تو گرمای اتاقم شده اند، بی منت این بخاری دیواری هر چند که نبض غزلم می بارد، هر چند که سیگار لبم خاموش استبا اینکه به رفتن تو عادت دارم، می ترسم از این ماضی استمراری حتی اگراز نبودنت دلگیرم، هر لحظه بهانه تو را می گیرمحتی اگر از برف خوشم می آمد، می خندم اگر چه از سر نا چاری خوشحالم از اینکه برف می بارد و من در داخل یک اتاق گرمم آریدر فکر مثلث جدیدی هستم، من ،تو، و همین حقیقت اجباری شعر از جواد نعمتی ...

    ادامه مطلب
  • میان مُشتی از ارزن چو درّ غلتان است

  • نیلوبلاگ

    میان مُشتی از ارزن چو درّ غلتان استشبیه تو کم و امثال من فراوان است بیا که هر دو به نوعی به شانه محتاجیمدوباره موی تو و حال من پریشان است تویی که نیم رخت مثل نیمه ی ماهی ستکه نیم دیگران آن پشت ابر پنهان است نه پشت ظاهر خوب تو باطنی بد نیستکه هر دو روی تو بر عکس سکه یکسان است رسیده ام به خدا از مسیر چشمانتبه نقطه ای که تلاقی عشق و عرفان است عجیب نیست به سمت تو مایلم هر دمکه نام دیگر من آفتابگردان است شعر از جواد منفرد ...

    ادامه مطلب
  • جنازه اش عقب ِ وانت، جنازه اش وسط ِ گونی

  • نیلوبلاگ

    جنازه اش عقب ِ وانت، جنازه اش وسط ِ گونیجنازه اش هدف ِ ماشه، پس از تجمّع قانونی!! شعار ِ تند ِ سیاسی داشت، و فکرهای اساسی داشتبه پا، دو کفش پر از تردید، به دست، پیرهنی خونی جنازه اش وسط مردم، پلیس احمق و سردرگمبه فکر ِ بردنش از دنیا، به فکر کوچه ی بیرونی صدای خسته ی آزادی، صدای گریه ی از شادیبه سمت ِ هیچ کجا آباد، فرار از این شب ِ طاعونی شعر از فاطمه اختصاری...

    ادامه مطلب
  • چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

  • نیلوبلاگ

    چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیستهیچ کس این همه اندازه ی من تنها نیست بی تو این خانه چه سلول بزرگی شده استکه دگر روشنی از پنجره اش پیدا نیست مرگ؛ آن قسمت دوری که به ما نزدیک استعشق؛ این فرصت نزدیک که دور از ما نیست چشم در چشم من انداخته ای می دانیچهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست هیچ دیوانه ای آن قدر که من هستم نیستچون که اینگونه شبیه تو کسی شیدا نیست مردم سر به هوا را چه به روشن بینی!؟ماه را روی زمین دیده ام آن بالا نیست شعر از مهدی فرجی ...

    ادامه مطلب
  • چشم هایت شعر عشقی تازه می گوید برایم

  • نیلوبلاگ

    چشم هایت شعر عشقی تازه می گوید برایممن تو را زیبا تر از یاس و اقاقی می سرایم ای نگاهت آسمانی شعر چشمت زندگانینو گل عشقی وَ من در باغ چشمانت رهایم کاش چون تصویر عشقی در نگاهت می نشستمتا سراپا عشق می شد این دل عشق آشنایم تو شکوه کشتزاری آشیان مرغ عاشقبی تو من گم کرده راهم خود نمی دانم کجایم از تبار کهکشانی خانه ات در آسمان هابا تو اوج آسمانم آسمانی با صفایم شعر از علی اکبر خلیلی ...

    ادامه مطلب
  • یک دختر از قبیله ی من طالب تو بود

  • نیلوبلاگ

    یک دختر از قبیله ی من طالب تو بود درگیر یاس فلسفه ی کاذب تو بود دنبال رد پای خودش توی دفترت...در شعرهای در هم و بی قالب تو بود اهلی ترین مسافر بی ریشه ی زمین در مرزهای مخمصه ی جاذب تو بود از ترس سنگ ها و کتک ها ،شکنجه ها عمری اسیر شعب ابی طالب تو بود دل داده ی شهامت چشمان فاتحت ترسش همیشه رد شدن از جانب تو بود تا آسمان رساندن و درجا زمین زدنفنِّ بدون اسلحه و جالب تو بود حالا تو رفته ای و غرورش شکسته است آن زن که در خیال خودش صاحب تو بود شعر از صنم نافع ...

    ادامه مطلب
  • لابد از احوالم به تو آمار دادند

  • نیلوبلاگ

    لابد از احوالم به تو آمار دادند گفتند نزدیکش نشو،هشدار دادند حتماً شنیدی زخمهای من عمیق است مردانِ بسیاری مرا آزار دادند ! وقتی صدای ربنّا در آسمان ریخت وقتی که در بن بستمان افطار دادند: خون در سرم یخ زد، قبول افتاد دردم هی گریه کردم، هی به من سیگار دادند انگار دستانت گلویم را گرفتند افکار منفی دست روحم کار دادند اوضاع تهرانم غم انگیزست بی تو شبهای غم،فرمان تار و مار دادند رفتی و پشت کوچه ها انگار خالی ستگلهای پیچک تکیه بر دیوار دادند شعر از صنم نافع ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    خوشحالم از اینکه تو میخندی | خوشحالم از اینکه تورو دارم | خوشحالم از اینکه هستی | چشم وا از تو بنویسم | چشم وا كردم از تو بنويسم | چو چشم خویش وا | علیرضا آذر چشم وا | ناگهان تا که چشم وا کردم | چشم هایت شعر | شعر چشمهايت