خرید بک لینک

پرنده باشي و از آسمان به خاک بيافتي
تنت مچاله شود، ناگهان به خاک بيافتي

تمام خاطره ها بگذرند توي خيالت
به خود نگاه کني، خون بپاشد از پر و بالت

به خود بپيچي و از درد، آشيانه بسازي
از اشک گِل بکني خاک را و خانه بسازي

گلوله توي پرت باشد و تو هيچ نداني
که نوبت سفرت باشد و تو هيچ نداني

چقدر بايد از اين درد دست و پا بزني تا...؟
چگونه زودترش مرگ را صدا بزني تا...؟

چقدر مزه کني تلخي هميشه ي خود را؟
چگونه جمع کني قلبِ خُرده شيشه ي خود را؟

چقدر ناله کني توي خون تازه بخوابي؟
چگونه تا به ابد مثل يک جنازه بخوابي؟

از آنچه داشتهاي يک زمان، چگونه بگويي؟
بدون بال و پر از آسمان چگونه بگويي؟

کجاي زندگيات غير اشتباه نبوده؟
کدام زخم تو کفاره ي گناه نبوده

که از سکوت تو کي يک زبان تازه بسازد؟
از استخوان هايت نرده بان تازه بسازد

چقدر فکرکني با خودت کجاي جهاني
که مُرده باشي و از زندگيت هيچ نداني

***

پرنده باشي و از ابرها به خاک بيافتي
چه فرق ميکند اينکه کجا به خاک بيافتي؟!

شعر از آرش سيفي

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 16:22

صفحه بندی