جدا کردند آدم ها مرا از تو، تو را از من
تو دريايي و من ساحل، نخواهي شد جدا از من
تو کاغذبادي و من در نخ زيبايي ات هستم
مبادا آن که قدر سوزني باشي رها از من
تو مرز کفر و ايماني! چگونه بگذرم از تو؟
اگر اين گونه باشد نگذرد ديگر خدا از من
شکستم بارها و همچنان خاموش مي مانم
صدا از سنگ مي آيد، نمي آيد صدا از من
تو دريايي و من قصر شني؛ از خود نپرسيدي
که از آن رفت و آمدها چه مي ماند به جا از من؟
تو روزي باز خواهي گشت! اين خط اين نشان! اما
دريغا چون نخواهي يافت حتي رد پا از من!
شعر از عليرضا بديع
برچسب:
نویسنده: مهسا میرزاپور