غزلسرا

متن مرتبط با «یک دختر دم بخت» در سایت غزلسرا نوشته شده است

در آغوشت کشیدم مثل خاک مرده باران را

  • نیلوبلاگ

    در آغوشت کشیدم مثل خاک مرده باران راتحمل کن کمی، اندوه آغوش بیابان راسر ناسازگاری دارم اما پافشاری کنبیابان سخت عادت میکند آداب مهمان راچه تقدیری که پایان بیابان ها بیابان هاستدر آغوشم بخوان این بیت...

    ادامه مطلب
  • من هر گلي را آب دادم زردتر شد

  • نیلوبلاگ

    من هر گلي را آب دادم زردتر شدهر دست سردي را گرفتم، سردتر شد هي قد کشيدم زير بار مشکلاتممن زندگي را ساختم او مردتر شد سيلي به سيلي صورتم را سرخ کردممن درد پشت درد و او بي دردتر شد با درد، با اندوه، با ترديد و با اشکهي زن شدم، هي زندگي نامردتر شد گفتم مگر با اين غزل تسکين بگيرمبا بيت بيتش سينه ام پر درد ترشد . شعر از بیتا امیری ...

    ادامه مطلب
  • جنون مقدمــه اي از وقوع عصيان بود

  • نیلوبلاگ

    جـنون مقدمــه اي از وقوع عصيان بودهوا،هـــواي قــريب الشـــکست ايمان بود سکوت تلـخِ ورم هاي ناشي از ماندنو شاعرانه...؛ غـزل هات هم هراسان بود هجـوم ممتد عشقي که زخم سطحي داشـتکه درد، شعر عمـــيقي به شــوق باران بود حــضور مطــلـق دلشوره ها و تـنهاييمـرور خاطره در ذهن هر خـــــيابان بود هــميشــــه پنجره تنـــــها رفيق دردت شدميان شـــهر غريبــي که پر ز انــسان بود قسم به هرچه جنون درسرت غزل مي شدبگو دوباره دراين قصه "مــرد" ويران بود بگـــــــو حکايـــت سيگارِ در خــيالاتـــتچگونــــه ســـوخت که تشبيهِ زردِ آبان بود بـــــگو چگونــه بــخوانم دلـــيل مرگت راشــــــبيه هر غزلي که بدون پايان بود کســـي ميان شما در ســـکوت مطلق مردکه درخـودش فوران هاي تلخ طوفان بود شعر از علي توکلي ...

    ادامه مطلب
  • گرچه من سوخته ام دم به دم از تنهایی

  • نیلوبلاگ

    گرچه من سوخته ام دم به دم از تنهاییدور از آغوش تو یخ بسته ام از تنهایی خانه در خویش فرو رفته و من خاموشمرونق تازه گرفته ست "غم" از تنهایی نیمه شب لحظه ی یادآوری لب هایتبوسه بر باد هوا می زنم از تنهایی همه ی عمر به جز نام تو را مشق نکردنکشیده ست چه ها این قلم از تنهایی! امشب اما دو قدم آمده ای سمت دلمتا که من دور شوم صد قدم از تنهایی...! شعر از محمدرضا طاهری ...

    ادامه مطلب
  • مغرور و مست توی سرم هی قدم نزن

  • نیلوبلاگ

    مغرور و مست توی سرم هی قدم نزنبا ناز خود معادله ها را بهم نزن من دور باخت را به خدا خط کشیده امازهر چه دم زدی، بزن از عشق دم نزن زخمی ترین پرنده ی این آسمان منمپرواز را دوباره برایم رقم نزن می ترسم از سپید و سیاهت،نگو،نپرس!آرامش سپید مرا رنگ غم نزن بیهوده است موعظه، زائر نمی شوماز عین و شین و قاف برایم حرم نزن با چشمهای فندقی ات آه، آتشم-خانم گیس گندمی محترم نزن خشخاش چشمهای تو دارند می کِشن...

    ادامه مطلب
  • مردم هنوز پشت سرم حرف می زنند

  • نیلوبلاگ

    مردم هنوز پشت سرم حرف می زننداز اینکه سخت در به درم حرف می زنند مردم از این که ؛ من به خودم پشت کرده اماز حال خویش بی خبرم , حرف می زنند حق با درخت بود _ سکوت همیشه سبز _با این گمان که کور و کرم حرف می زنند از شاعری که عقده ای چشم های توستاز پاره پاره ی جگرم حرف می زنند سنگ نگاه این همه چشم بدون شرحبا نازکای بال و پرم حرف می زنند مردم ازاین که من به تو دل بسته ام عزیزمی خواهم از تو دل ببرم حرف می زنند من با شما که حرف ندارم ولم کنیدبا من کبوتران حرم , حرف می زنند مردم به حال و روز بدم , خنده می کنندمردم دوباره پشت سرم حرف می زنند شعر از سید محمد علی رضازاده ...

    ادامه مطلب
  • پروانه ای در پیله ی پندار بودم

  • نیلوبلاگ

    پروانه ای در پیله ی پندار بودمدر بی زمانی خواب را بیدار بودم من احتمالا بودم و حتما نبودممن در گمان خویش در انگار بودم در ماجرای میوه ی ممنوعه ی توبیماربودم , مار بودم مار بودم ... وقتی بشر را نوبت چشم تو دادندمن بی خبر در انزوای غار بودم تا در مدار ماه افتادم به گردشبی دوست وبی دشمن وبی یاربود مبخت بشر یک یک به دست عشق وا شدمن بار زیرین ته انبار بودم این خون دلها خوردن من تازگی نیستاز بند ناف مادرم , خونخوار بودم شعر از سید محمد علی رضازاده ...

    ادامه مطلب
  • بند بدن نبودم و از تن در آمدم

  • نیلوبلاگ

    بند بدن نبودم و از تن در آمدمبيرون زدم از آينه ، از " من " در آمدم موسي نبودم اما در خلسه اي شگفتتاريک محض رفتم و روشن در آمدم نوري شدم که طاقت خاموشي اش نبودچون شعله اي کشيده به شيون در آمدم اي شبدر چهار پري که به يمن توهر بار زنده از دل بهمن در آمدم من لب نداشتم که ببوسم تو را ولياز شدت سکوت به گ...

    ادامه مطلب
  • لب باز کردم ، واژه اي بي باک بيرون زد

  • نیلوبلاگ

    لب باز کردم ، واژه اي بي باک بيرون زدپروانه اي از حفره اي غمناک بيرون زد واژه به مست -آگاهي خلسه دري وا کرداز کوکنار نورسي ترياک بيرون زد گنجشک شد ، بر سيم ها وردي مقدس خواندآن گاه از محدوده ي ادراک بيرون زد در سرزمين من رسول نوظهوري شدهر جا عصا کوبيد آبي پاک بيرون زد اين زن که در غاري به نام من پي...

    ادامه مطلب
  • شادمان گفتي از آن عاشق تنها چه خبر

  • نیلوبلاگ

    شادمان گفتي از آن عاشق تنها چه خبرخبري نيست، بپرس از غم دنيا چه خبر؟ خاطرم هست رقيبان پر از کين? منهمنشينان تو بودند، از آنها چه خبر؟ همه لبتشنه ، تو دريايي و من ماهي تنگاز کنارآمدگان با لب دريا چه خبر؟ زاهدي دست به گيسوي رهاي تو رساندعاشقي گفت که از عالم بالا چه خبر؟ باز ديروز به من وعد? فردا داديآه پيمان شکن از وعد? فردا چه خبر؟ شعر از سجاد ساماني ...

    ادامه مطلب
  • جدا کردند آدم ها مرا از تو، تو را از من

  • نیلوبلاگ

    جدا کردند آدم ها مرا از تو، تو را از منتو دريايي و من ساحل، نخواهي شد جدا از من تو کاغذبادي و من در نخ زيبايي ات هستممبادا آن که قدر سوزني باشي رها از من تو مرز کفر و ايماني! چگونه بگذرم از تو؟اگر اين گونه باشد نگذرد ديگر خدا از من شکستم بارها و همچنان خاموش مي مانمصدا از سنگ مي آيد، نمي آيد صدا از...

    ادامه مطلب
  • گمان كرده بودم كه مهمان بيايد

  • نیلوبلاگ

    گمان كرده بودم كه مهمان بيايدپَرِ چاي چون روي ليوان بيايد گمان كرده بودم كه نظمى قرار استبه اين حال و روز پريشان بيايد سفر سرنوشت من و توست، اين راهبعيد است جايي به پايان بيايد "گرفتم" پس از رفتنت گريه كردمبه گلدان چه!؟ در كوچه باران بيايد كلامي ست در پشت لب هاي وامانده --بالا نيامدكه با جان بيايد ت...

    ادامه مطلب
  • تاریکی ست بعدِ تو سهم چراغ ها

  • نیلوبلاگ

    تاریکی ست بعدِ تو سهم چراغ هاکز کرده اند گوشه ی خود این اتاق ها آتش گرفته ای خبرت را تمام شهراز من گرفته اند تو را، هِی سراغ ها می ترسم از همه، خبر و روزنامه هامی ترسم از سیاهیِ بال کلاغ ها گفتند شعله ها همه اش اتّفاق بوداین بار هم تویی وسط اتّفاق ها رفتی و باز بعدِ تو خاموش می شودتکلیف روشنِ همه ...

    ادامه مطلب
  • یک مشت خاک، بیل، دلی سنگ، جرثقیل

  • نیلوبلاگ

    یک مشت خاک، بیل، دلی سنگ، جرثقیلیا چیزهای سفت و عجیبی از این قبیل یک قبر خالی از جسدم از درون تهیحک کرده اند نام تو را روی مستطیل حالا که توی قلب منی و فشار قبر --دلتنگی من است از این عشق بی بدیل سنگ صبور خسته و کم طاقتت شدمدل کندم از زمین و زمان با کلنگ و بیل دارم جواب می شوم از هر سؤال توداری عذا...

    ادامه مطلب
  • خوشحالم از اینکه برف می بارد و من در داخل یک اتاق گرمم آری

  • نیلوبلاگ

    خوشحالم از اینکه برف می بارد و من در داخل یک اتاق گرمم آریپشت سر هم چایی و سیگار و غزل، خرسندم از این مثلث تکراری باور بکنی یا نکنی می دانم، مهتاب نگاهت، شده آلوده به منبرف آمد و در سکوت این خانه نشست، دیوانه چرا هوای رفتن داری تقدیر تو این است که با من باشی، در داخل عکس روی دیوار اتاقچشمان تو گرمای اتاقم شده اند، بی منت این بخاری دیواری هر چند که نبض غزلم می بارد، هر چند که سیگار لبم خاموش استبا اینکه به رفتن تو عادت دارم، می ترسم از این ماضی استمراری حتی اگراز نبودنت دلگیرم، هر لحظه بهانه تو را می گیرمحتی اگر از برف خوشم می آمد، می خندم اگر چه از سر نا چاری خوشحالم از اینکه برف می بارد و من در داخل یک اتاق گرمم آریدر فکر مثلث جدیدی هستم، من ،تو، و همین حقیقت اجباری شعر از جواد نعمتی ...

    ادامه مطلب
  • چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

  • نیلوبلاگ

    چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیستهیچ کس این همه اندازه ی من تنها نیست بی تو این خانه چه سلول بزرگی شده استکه دگر روشنی از پنجره اش پیدا نیست مرگ؛ آن قسمت دوری که به ما نزدیک استعشق؛ این فرصت نزدیک که دور از ما نیست چشم در چشم من انداخته ای می دانیچهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست هیچ دیوانه ای آن قدر که من هستم نیستچون که اینگونه شبیه تو کسی شیدا نیست مردم سر به هوا را چه به روشن بینی!؟ماه را روی زمین دیده ام آن بالا نیست شعر از مهدی فرجی ...

    ادامه مطلب
  • یک دختر از قبیله ی من طالب تو بود

  • نیلوبلاگ

    یک دختر از قبیله ی من طالب تو بود درگیر یاس فلسفه ی کاذب تو بود دنبال رد پای خودش توی دفترت...در شعرهای در هم و بی قالب تو بود اهلی ترین مسافر بی ریشه ی زمین در مرزهای مخمصه ی جاذب تو بود از ترس سنگ ها و کتک ها ،شکنجه ها عمری اسیر شعب ابی طالب تو بود دل داده ی شهامت چشمان فاتحت ترسش همیشه رد شدن از جانب تو بود تا آسمان رساندن و درجا زمین زدنفنِّ بدون اسلحه و جالب تو بود حالا تو رفته ای و غرورش شکسته است آن زن که در خیال خودش صاحب تو بود شعر از صنم نافع ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    خوشحالم از اینکه تو میخندی | خوشحالم از اینکه تورو دارم | خوشحالم از اینکه هستی | چشم وا از تو بنویسم | چشم وا كردم از تو بنويسم | چو چشم خویش وا | علیرضا آذر چشم وا | ناگهان تا که چشم وا کردم | یک دختر دارم نداره | یک دخترخوب برای ازدواج