
وقتی برای پر زدنت آسمان کم استیعنی برای وسعت عشقت جهان کم است لشکر کشیده اند حریفان به دیدنتاما چه سود ؟ چشم زیاد و زبان کم است ترجیح می دهم که نگاهت کنم فقطوقتی برای با تو نشستن زمان کم است سر می دهم برای تو ، ای بیشتر ز عشقجان می دهم برای تو ، هر چند جان کم است من چشم می گذارم و تو بوس کن مراحالا که چشم باز نکردم بدان کم است ! اصرار می کنم که نپرسی : مرا چقدر ... ؟وقتی برای وسعت عشقت جهان کم اس...
ادامه مطلب
تاریکی ست بعدِ تو سهم چراغ هاکز کرده اند گوشه ی خود این اتاق ها آتش گرفته ای خبرت را تمام شهراز من گرفته اند تو را، هِی سراغ ها می ترسم از همه، خبر و روزنامه هامی ترسم از سیاهیِ بال کلاغ ها گفتند شعله ها همه اش اتّفاق بوداین بار هم تویی وسط اتّفاق ها رفتی و باز بعدِ تو خاموش می شودتکلیف روشنِ همه ...
ادامه مطلب
یک مشت خاک، بیل، دلی سنگ، جرثقیلیا چیزهای سفت و عجیبی از این قبیل یک قبر خالی از جسدم از درون تهیحک کرده اند نام تو را روی مستطیل حالا که توی قلب منی و فشار قبر --دلتنگی من است از این عشق بی بدیل سنگ صبور خسته و کم طاقتت شدمدل کندم از زمین و زمان با کلنگ و بیل دارم جواب می شوم از هر سؤال توداری عذا...
ادامه مطلب
خوشحالم از اینکه برف می بارد و من در داخل یک اتاق گرمم آریپشت سر هم چایی و سیگار و غزل، خرسندم از این مثلث تکراری باور بکنی یا نکنی می دانم، مهتاب نگاهت، شده آلوده به منبرف آمد و در سکوت این خانه نشست، دیوانه چرا هوای رفتن داری تقدیر تو این است که با من باشی، در داخل عکس روی دیوار اتاقچشمان تو گرمای اتاقم شده اند، بی منت این بخاری دیواری هر چند که نبض غزلم می بارد، هر چند که سیگار لبم خاموش استبا اینکه به رفتن تو عادت دارم، می ترسم از این ماضی استمراری حتی اگراز نبودنت دلگیرم، هر لحظه بهانه تو را می گیرمحتی اگر از برف خوشم می آمد، می خندم اگر چه از سر نا چاری خوشحالم از اینکه برف می بارد و من در داخل یک اتاق گرمم آریدر فکر مثلث جدیدی هستم، من ،تو، و همین حقیقت اجباری شعر از جواد نعمتی ...
ادامه مطلب
چشم هایت شعر عشقی تازه می گوید برایممن تو را زیبا تر از یاس و اقاقی می سرایم ای نگاهت آسمانی شعر چشمت زندگانینو گل عشقی وَ من در باغ چشمانت رهایم کاش چون تصویر عشقی در نگاهت می نشستمتا سراپا عشق می شد این دل عشق آشنایم تو شکوه کشتزاری آشیان مرغ عاشقبی تو من گم کرده راهم خود نمی دانم کجایم از تبار کهکشانی خانه ات در آسمان هابا تو اوج آسمانم آسمانی با صفایم شعر از علی اکبر خلیلی ...
ادامه مطلب
یک دختر از قبیله ی من طالب تو بود درگیر یاس فلسفه ی کاذب تو بود دنبال رد پای خودش توی دفترت...در شعرهای در هم و بی قالب تو بود اهلی ترین مسافر بی ریشه ی زمین در مرزهای مخمصه ی جاذب تو بود از ترس سنگ ها و کتک ها ،شکنجه ها عمری اسیر شعب ابی طالب تو بود دل داده ی شهامت چشمان فاتحت ترسش همیشه رد شدن از جانب تو بود تا آسمان رساندن و درجا زمین زدنفنِّ بدون اسلحه و جالب تو بود حالا تو رفته ای و غرورش شکسته است آن زن که در خیال خودش صاحب تو بود شعر از صنم نافع ...
ادامه مطلب