
سلام خواهر خوبم , غریب بی داداشچگونه ای؟ به چه حالی؟خوش خوشی؟… ای کاش ! به گوشه گوشه ی چادر نماز گل دارتبرای گریه فقط در تو میکنم کنکاش تبار و قاعده ی خون مشترک حرف استبیا و خواهر دلتنگی دل من باش ! هنوز هم دم در , کودکانه می گریمبه یاد کاسه ی سارا و عطر نذری آش گریستن خواهر جان گریستن خواهرمرا بگیر از آغوش من یواش یواش ... منم , غریب سفرهای از سر اجباربیا و پشت سر من به گریه آب بپاش مرا که این همه داداشی دلت هستمبه هر بهانه به هر شکل دوست داشته باش شعر از سید محمد علی رضازاده ...
ادامه مطلب
تاریکی ست بعدِ تو سهم چراغ هاکز کرده اند گوشه ی خود این اتاق ها آتش گرفته ای خبرت را تمام شهراز من گرفته اند تو را، هِی سراغ ها می ترسم از همه، خبر و روزنامه هامی ترسم از سیاهیِ بال کلاغ ها گفتند شعله ها همه اش اتّفاق بوداین بار هم تویی وسط اتّفاق ها رفتی و باز بعدِ تو خاموش می شودتکلیف روشنِ همه ...
ادامه مطلب
یک مشت خاک، بیل، دلی سنگ، جرثقیلیا چیزهای سفت و عجیبی از این قبیل یک قبر خالی از جسدم از درون تهیحک کرده اند نام تو را روی مستطیل حالا که توی قلب منی و فشار قبر --دلتنگی من است از این عشق بی بدیل سنگ صبور خسته و کم طاقتت شدمدل کندم از زمین و زمان با کلنگ و بیل دارم جواب می شوم از هر سؤال توداری عذا...
ادامه مطلب
خوشحالم از اینکه برف می بارد و من در داخل یک اتاق گرمم آریپشت سر هم چایی و سیگار و غزل، خرسندم از این مثلث تکراری باور بکنی یا نکنی می دانم، مهتاب نگاهت، شده آلوده به منبرف آمد و در سکوت این خانه نشست، دیوانه چرا هوای رفتن داری تقدیر تو این است که با من باشی، در داخل عکس روی دیوار اتاقچشمان تو گرمای اتاقم شده اند، بی منت این بخاری دیواری هر چند که نبض غزلم می بارد، هر چند که سیگار لبم خاموش استبا اینکه به رفتن تو عادت دارم، می ترسم از این ماضی استمراری حتی اگراز نبودنت دلگیرم، هر لحظه بهانه تو را می گیرمحتی اگر از برف خوشم می آمد، می خندم اگر چه از سر نا چاری خوشحالم از اینکه برف می بارد و من در داخل یک اتاق گرمم آریدر فکر مثلث جدیدی هستم، من ،تو، و همین حقیقت اجباری شعر از جواد نعمتی ...
ادامه مطلب
حال من بی بهانه هم خوبست، زندگی بی بهانه هم زیباست !آب داده کسی به گلدان ها، صلح توی حیاط پا برجاست چای را درسکوت نوشیدم، دلخوشی ام به عطر بابونه ستدلخوشی ام به خوابهای قشنگ ، به حضور و اصالت رویاست به تجسم شدن در آغوشت ، حرفهای زنانه در گوشتبه نگاه حریص آیینه ،تخت و معشوقه ای که بی پرواست بیوه ای راه می رود اما، زیر پایش زمین نمی لرزددر محله کسی نمی فهمد ،که زنی توی خانه اش تنهاست دیشب از آسمان چشمانت، بمب روی دلم نباریدهدر بیابان مرا نسوزاندند ،ترس هایم چقدر بی معناست ! حتم دارم که خون آرامش در غروب نگاه خورشید استبه نظر می رسد همین امروز، آخرین روز ...
ادامه مطلب
یک دختر از قبیله ی من طالب تو بود درگیر یاس فلسفه ی کاذب تو بود دنبال رد پای خودش توی دفترت...در شعرهای در هم و بی قالب تو بود اهلی ترین مسافر بی ریشه ی زمین در مرزهای مخمصه ی جاذب تو بود از ترس سنگ ها و کتک ها ،شکنجه ها عمری اسیر شعب ابی طالب تو بود دل داده ی شهامت چشمان فاتحت ترسش همیشه رد شدن از جانب تو بود تا آسمان رساندن و درجا زمین زدنفنِّ بدون اسلحه و جالب تو بود حالا تو رفته ای و غرورش شکسته است آن زن که در خیال خودش صاحب تو بود شعر از صنم نافع ...
ادامه مطلب