
بوسه می خواهم من از آن گونه های روشنشیا گذارم عصر یک پاییز سر بر دامنشآنچنان که باد بازی می کند با موی اوفرصتی باشد که من با دکمه ی پیراهنشگرچه پوشیدست و چون هر غنچه دارد او حجابکوچه عاشق می شود از ن...
ادامه مطلب
اي آنکه در گلوي تو شوق شراب نيستدرد تو آنچنان که نوشتند آب نيستتغيير نسبت عطش بي حساب توبا اشکهاي مرثيه خوان بي حساب نيستچندي ست مثل حُرّ به دو راهي رسيده اماما مرا جسارت آن انتخاب نيستمن با جهاد اکب...
ادامه مطلب
اصلا به حال ما چه فرقي دارد اين باران ؟اينقدر بي موقع چرا مي بارد اين باران ؟ما خشك سالي را به جان و تن خريدارِیم ما را به حال خود اگر بگذارد اين بارانوقتي قراري عاشقانه نيست، بهتر نيستدست از سر بي چ...
ادامه مطلب
وقتي تورا از اين دل تنگم خدا گرفتبا من تمام عالم و آدم عزا گرفت شبهاي بي تو ماندن و تکرار اين سؤال:اين دلخوشي ِساده ي ما را چرا گرفت؟ . درچشمهاي تيره ي تو درد خانه کرددر چشم هاي روشن من غصّه پا گرفت . هي گريه پشت گريه و هي صبر پشت صبرهر کس شنيد قلبش از اين ماجرا گرفت . بعد از تو کار هر شب من جز دعا نبودهي التماس و گريه و هي نذر...تا گرفت . حالا که آمدي چه قَدَر تلخ و خسته اياصلا!خدا دوباره تو را داد ؟يا...گرفت؟ شعر از بیتا اميري ...
ادامه مطلب
من هر گلي را آب دادم زردتر شدهر دست سردي را گرفتم، سردتر شد هي قد کشيدم زير بار مشکلاتممن زندگي را ساختم او مردتر شد سيلي به سيلي صورتم را سرخ کردممن درد پشت درد و او بي دردتر شد با درد، با اندوه، با ترديد و با اشکهي زن شدم، هي زندگي نامردتر شد گفتم مگر با اين غزل تسکين بگيرمبا بيت بيتش سينه ام پر درد ترشد . شعر از بیتا امیری ...
ادامه مطلب
پرنده باشي و از آسمان به خاک بيافتيتنت مچاله شود، ناگهان به خاک بيافتي تمام خاطره ها بگذرند توي خيالتبه خود نگاه کني، خون بپاشد از پر و بالت به خود بپيچي و از درد، آشيانه بسازياز اشک گِل بکني خاک را و خانه بسازي گلوله توي پرت باشد و تو هيچ ندانيکه نوبت سفرت باشد و تو هيچ نداني چقدر بايد از اين درد دست و پا بزني تا...؟چگونه زودترش مرگ را صدا بزني تا...؟ چقدر مزه کني تلخي هميشه ي خود را؟چگونه جمع کني قلبِ خُرده شيشه ي خود را؟ چقدر ناله کني توي خون تازه بخوابي؟چگونه تا به ابد مثل يک جنازه بخوابي؟ از آنچه داشتهاي يک زمان، چگونه بگويي؟بدون بال و پر از آسمان چگونه بگويي؟ کجاي زندگيات غير اشتباه نبوده؟کدام زخم تو کفاره ي گناه نبوده که از سکوت تو کي يک زبان تازه بسازد؟از استخوان هايت نرده بان تا...
ادامه مطلب
جـنون مقدمــه اي از وقوع عصيان بودهوا،هـــواي قــريب الشـــکست ايمان بود سکوت تلـخِ ورم هاي ناشي از ماندنو شاعرانه...؛ غـزل هات هم هراسان بود هجـوم ممتد عشقي که زخم سطحي داشـتکه درد، شعر عمـــيقي به شــوق باران بود حــضور مطــلـق دلشوره ها و تـنهاييمـرور خاطره در ذهن هر خـــــيابان بود هــميشــــه پنجره تنـــــها رفيق دردت شدميان شـــهر غريبــي که پر ز انــسان بود قسم به هرچه جنون درسرت غزل مي شدبگو دوباره دراين قصه "مــرد" ويران بود بگـــــــو حکايـــت سيگارِ در خــيالاتـــتچگونــــه ســـوخت که تشبيهِ زردِ آبان بود بـــــگو چگونــه بــخوانم دلـــيل مرگت راشــــــبيه هر غزلي که بدون پايان بود کســـي ميان شما در ســـکوت مطلق مردکه درخـودش فوران هاي تلخ طوفان بود شعر از علي توکلي ...
ادامه مطلب
اين قلب ترک خورده ي من بند به مو بودمن عاشق او بودم و او عاشق "او" بود باشد که به عشقش برسد هيچ نگفتميک عمر در اين سينه غمش راز مگو بود من روي خوش زندگي ام را که نديدمهر روز دعا کرده ام اي کاش دو رو بود عمر کم و بي همدم و غرق غم و بي توچاقوي نداري همه دم زير گلو بود من روي سرم سنگ لحد بود و دلم خوشکه زير سرش نرم شبيه پر قو بود شعر از سيد تقي سيدي ...
ادامه مطلب
اگر چه داروي درد دل تو آغوش استبه باد تکيه نکن..باد...خانه بر دوش است دچارِ شب شدنت را به فال نيک بگيرچراغ رابطه در طول روز خاموش است بدون من به چه مي ارزد آن جمال و کمال؟!که گوشواره قشنگ است تا که در گوش است قرار نيست که قانون به دادمان برسدکه شهر ...
ادامه مطلب
چرامن،چراتو،چراما،چراچه بود اول و آخر ماجرا کجا قصه اش در کتابم نشستکجا شعرم آغازشد بی صدا کجا بینمت ای نه پیدا چو جانکجا خوانمت گر نخوانی مرا تو می دانی و من که می دانمتکجایی کجایی کجایی کجا تو آنی که در شعر جان ریختیتو نوری ،چونان عشق در جان ما گلویم پر از نغمه ی دوستینگاهت پر از خنده ی آشنا صدایم به تکرار نامت خوش استخدایا خدایا خدایا خدا شعر از نغمه مستشار نظامی ...
ادامه مطلب
آن روزها که چــشم تو را کــم نداشتمپیراهنی بــه رنگ مـحـرم نداشتم هــرگز نمیســرودمت ای آبـیِ زلالطبعی اگر به پاکی شبنم نداشتم این روح شاعــرانة زیباپرست راآن روزها کــه با تـو نــبودم، نداشتم گر وا نبود پنجرهام، رو بـه سوی توکــاری به کار مــردم عالـَـم نداشتم باور کــن ای رفیـق اگـر دوریات نبودمیــلی به ایــن تغزّل پُرغـم نداشتم دیشـــب کـسـی نبــود و برای گریستنغــیر از صــفای آینه هـمدم ...
ادامه مطلب
گرچه من سوخته ام دم به دم از تنهاییدور از آغوش تو یخ بسته ام از تنهایی خانه در خویش فرو رفته و من خاموشمرونق تازه گرفته ست "غم" از تنهایی نیمه شب لحظه ی یادآوری لب هایتبوسه بر باد هوا می زنم از تنهایی همه ی عمر به جز نام تو را مشق نکردنکشیده ست چه ها این قلم از تنهایی! امشب اما دو قدم آمده ای سمت دلمتا که من دور شوم صد قدم از تنهایی...! شعر از محمدرضا طاهری ...
ادامه مطلب
مغرور و مست توی سرم هی قدم نزنبا ناز خود معادله ها را بهم نزن من دور باخت را به خدا خط کشیده امازهر چه دم زدی، بزن از عشق دم نزن زخمی ترین پرنده ی این آسمان منمپرواز را دوباره برایم رقم نزن می ترسم از سپید و سیاهت،نگو،نپرس!آرامش سپید مرا رنگ غم نزن بیهوده است موعظه، زائر نمی شوماز عین و شین و قاف برایم حرم نزن با چشمهای فندقی ات آه، آتشم-خانم گیس گندمی محترم نزن خشخاش چشمهای تو دارند می کِشن...
ادامه مطلب
ببین سرایت غیرت، نگاه ژرف جنون راببین که با چه درایت نبسته طرف جنون را طلایه دارنگاهی که جز شکوه نداردنبرده سمت خدا جز تب شگرف جنون را به داغ لاله قسم تا عنایتی نکند حقکسی که عشق بورزد، نبرده صرفه جنون را به مدعا نتوان زد دم از جنون که کسی کهنکنده هیچ دل از سر نشُسته ظرف جنون را سرش بهای دلی شد که جز به حق نسپرد ه ستفدای نحو که شاید کنند صرف جنون را؟ خدا کند که بفهمیم از این غرور مجسمسکوت محض تحی...
ادامه مطلب
پی مراد تو , چرخی که روزگار نزدگلی به گیسوی تو آخر این بهار نزد به دستهای یتیم و همیشه خالی ما_ زمانه هیچ به جز ترکه ی انار نزد نگو که عشق , به دریا زده دل ما رانه .. , چند مرتبه گفتم نزد ! هوار ... نزد! همیشه شاهدشان کفش های کوچک توستدو قطعه پا که قدم جز به انتظار نزد کدام روز , نگاه تو التماس نکردکدام شب , دل من ذره ذره زار نزد از این جماعت سر در قنوت گم کردهکسی سری به پرستوی غصه دار نزد چرا درخت دل کوچک حیاط شمابه شاخ و برگ خودش دانه ای انار نزد تو پابرهنه تر از رودهای دنیایینمی شود که به آب تو بی گدار نزد من و تو هر دو غریب همین غمستانیمگلی به گیسوی ما , آخر این بهار نزد شعر از سید محمد ...
ادامه مطلب
سلام خواهر خوبم , غریب بی داداشچگونه ای؟ به چه حالی؟خوش خوشی؟… ای کاش ! به گوشه گوشه ی چادر نماز گل دارتبرای گریه فقط در تو میکنم کنکاش تبار و قاعده ی خون مشترک حرف استبیا و خواهر دلتنگی دل من باش ! هنوز هم دم در , کودکانه می گریمبه یاد کاسه ی سارا و عطر نذری آش گریستن خواهر جان گریستن خواهرمرا بگیر از آغوش من یواش یواش ... منم , غریب سفرهای از سر اجباربیا و پشت سر من به گریه آب بپاش مرا که این همه داداشی دلت هستمبه هر بهانه به هر شکل دوست داشته باش شعر از سید محمد علی رضازاده ...
ادامه مطلب
بند بدن نبودم و از تن در آمدمبيرون زدم از آينه ، از " من " در آمدم موسي نبودم اما در خلسه اي شگفتتاريک محض رفتم و روشن در آمدم نوري شدم که طاقت خاموشي اش نبودچون شعله اي کشيده به شيون در آمدم اي شبدر چهار پري که به يمن توهر بار زنده از دل بهمن در آمدم من لب نداشتم که ببوسم تو را ولياز شدت سکوت به گ...
ادامه مطلب
لب باز کردم ، واژه اي بي باک بيرون زدپروانه اي از حفره اي غمناک بيرون زد واژه به مست -آگاهي خلسه دري وا کرداز کوکنار نورسي ترياک بيرون زد گنجشک شد ، بر سيم ها وردي مقدس خواندآن گاه از محدوده ي ادراک بيرون زد در سرزمين من رسول نوظهوري شدهر جا عصا کوبيد آبي پاک بيرون زد اين زن که در غاري به نام من پي...
ادامه مطلب
شادمان گفتي از آن عاشق تنها چه خبرخبري نيست، بپرس از غم دنيا چه خبر؟ خاطرم هست رقيبان پر از کين? منهمنشينان تو بودند، از آنها چه خبر؟ همه لبتشنه ، تو دريايي و من ماهي تنگاز کنارآمدگان با لب دريا چه خبر؟ زاهدي دست به گيسوي رهاي تو رساندعاشقي گفت که از عالم بالا چه خبر؟ باز ديروز به من وعد? فردا داديآه پيمان شکن از وعد? فردا چه خبر؟ شعر از سجاد ساماني ...
ادامه مطلب
جدا کردند آدم ها مرا از تو، تو را از منتو دريايي و من ساحل، نخواهي شد جدا از من تو کاغذبادي و من در نخ زيبايي ات هستممبادا آن که قدر سوزني باشي رها از من تو مرز کفر و ايماني! چگونه بگذرم از تو؟اگر اين گونه باشد نگذرد ديگر خدا از من شکستم بارها و همچنان خاموش مي مانمصدا از سنگ مي آيد، نمي آيد صدا از...
ادامه مطلب