
بوسه می خواهم من از آن گونه های روشنشیا گذارم عصر یک پاییز سر بر دامنشآنچنان که باد بازی می کند با موی اوفرصتی باشد که من با دکمه ی پیراهنشگرچه پوشیدست و چون هر غنچه دارد او حجابکوچه عاشق می شود از ن...
ادامه مطلب
در خون رگ هایم کمی امید جریان داشتوقتی که می رفتی نگاهت درد پنهان داشت می رفتی و شهر پس از تو مات و بی جان بودشهری که تنها ابر هایش حال باران داشت محکم گرفتی دست من را ! بغض می خوردمای کاش برگشتن برایت باز امکان داشت" چیزی ازم کم شد ولی قطعا مواظب باشقلبی که بردی قبل رفتن ، ذره ای جان داشت می گفتی از اول که قاطع می روی امااز پشت می دیدم کسی پاهای لرزان داشت ! انگار آن قلبی که قبلا کوه آهن بوددر م...
ادامه مطلب
گرچه من سوخته ام دم به دم از تنهاییدور از آغوش تو یخ بسته ام از تنهایی خانه در خویش فرو رفته و من خاموشمرونق تازه گرفته ست "غم" از تنهایی نیمه شب لحظه ی یادآوری لب هایتبوسه بر باد هوا می زنم از تنهایی همه ی عمر به جز نام تو را مشق نکردنکشیده ست چه ها این قلم از تنهایی! امشب اما دو قدم آمده ای سمت دلمتا که من دور شوم صد قدم از تنهایی...! شعر از محمدرضا طاهری ...
ادامه مطلب
ببین سرایت غیرت، نگاه ژرف جنون راببین که با چه درایت نبسته طرف جنون را طلایه دارنگاهی که جز شکوه نداردنبرده سمت خدا جز تب شگرف جنون را به داغ لاله قسم تا عنایتی نکند حقکسی که عشق بورزد، نبرده صرفه جنون را به مدعا نتوان زد دم از جنون که کسی کهنکنده هیچ دل از سر نشُسته ظرف جنون را سرش بهای دلی شد که جز به حق نسپرد ه ستفدای نحو که شاید کنند صرف جنون را؟ خدا کند که بفهمیم از این غرور مجسمسکوت محض تحی...
ادامه مطلب
سلام خواهر خوبم , غریب بی داداشچگونه ای؟ به چه حالی؟خوش خوشی؟… ای کاش ! به گوشه گوشه ی چادر نماز گل دارتبرای گریه فقط در تو میکنم کنکاش تبار و قاعده ی خون مشترک حرف استبیا و خواهر دلتنگی دل من باش ! هنوز هم دم در , کودکانه می گریمبه یاد کاسه ی سارا و عطر نذری آش گریستن خواهر جان گریستن خواهرمرا بگیر از آغوش من یواش یواش ... منم , غریب سفرهای از سر اجباربیا و پشت سر من به گریه آب بپاش مرا که این همه داداشی دلت هستمبه هر بهانه به هر شکل دوست داشته باش شعر از سید محمد علی رضازاده ...
ادامه مطلب
میان گیسوانت دستهایم گم شدن دارددلم در عمق چشمت، شوری از مردم شدن دارد هوس کردم بیافتم ازنگاهت روی لبهایتبچینم بوسه ای که حسرت گندم شدن دارد تو معصومه ترین زیبای دنیایی بدون شککه هر شهری به پیش پات میل قم شدن دارد اگر آتش به دستان تو درهرقصه ای افتدسیاوش هم یقینا غصهی هیزم شدن دارد درون فصل های شع...
ادامه مطلب
یک مشت خاک، بیل، دلی سنگ، جرثقیلیا چیزهای سفت و عجیبی از این قبیل یک قبر خالی از جسدم از درون تهیحک کرده اند نام تو را روی مستطیل حالا که توی قلب منی و فشار قبر --دلتنگی من است از این عشق بی بدیل سنگ صبور خسته و کم طاقتت شدمدل کندم از زمین و زمان با کلنگ و بیل دارم جواب می شوم از هر سؤال توداری عذا...
ادامه مطلب
شبیه کوه پابرجایم و چون رود سیالمبه سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم تمام ابرها بر شانه ی من گریه می کردندگرفتم آسمان خسته را زیر پر و بالم نمی دانی چطور آرام کردم کودکانت راگرفتم قطره های اشک را با گوشه ی شالم ببین بر چهره ی من رد پای باد و باران را!ببین بی عمر نوح امروز، بانویی کهن سالم! نشد لبریز در توفان غم ها کاسه ی صبرمبه آن پروردگاری که خبر دارد از احوالم اگر عمری بماند تا کنارت سیر بنشینمبرایت شرح خواهم داد از اندوه چهل سالم میان رفت و آمدهای قایق های سرگردانبه غیر از کشتی ات راه نجاتی نیست در عالم شعر از اعظم سعادتمند ...
ادامه مطلب
گریه های بی دلیل خنده های بی دلیلخود دلیلی بر نشان حس عشقی بی بدیل هردم این حال دگرگون هردم این حال عجیبهم گواه و شاهد ست بر ذات این حس اصیل این بهانه این گلایه از سر دلتنگی استحکم عشقت را قبول دیگر نمی خواهد وکیل بی حضورت روزگارم عین شام آخرستزندگی با عشق تو جان مرا کرده جمیل تا دلم بند تو باشد چشم تو دنبال مناین جدایی بین ما هرگز نخواهد شد طویل دیده نابینا شود هر عیب پنهان می شودگر دلت عاشق شود هر زشت می گردد شکیل تو نمی دانی کجا کی بخت یارت می شودناگهان آید سراغت عشق می بندد دخیل شعر از افسانه جواهری ...
ادامه مطلب
چشم هایت شعر عشقی تازه می گوید برایممن تو را زیبا تر از یاس و اقاقی می سرایم ای نگاهت آسمانی شعر چشمت زندگانینو گل عشقی وَ من در باغ چشمانت رهایم کاش چون تصویر عشقی در نگاهت می نشستمتا سراپا عشق می شد این دل عشق آشنایم تو شکوه کشتزاری آشیان مرغ عاشقبی تو من گم کرده راهم خود نمی دانم کجایم از تبار کهکشانی خانه ات در آسمان هابا تو اوج آسمانم آسمانی با صفایم شعر از علی اکبر خلیلی ...
ادامه مطلب
حال من بی بهانه هم خوبست، زندگی بی بهانه هم زیباست !آب داده کسی به گلدان ها، صلح توی حیاط پا برجاست چای را درسکوت نوشیدم، دلخوشی ام به عطر بابونه ستدلخوشی ام به خوابهای قشنگ ، به حضور و اصالت رویاست به تجسم شدن در آغوشت ، حرفهای زنانه در گوشتبه نگاه حریص آیینه ،تخت و معشوقه ای که بی پرواست بیوه ای راه می رود اما، زیر پایش زمین نمی لرزددر محله کسی نمی فهمد ،که زنی توی خانه اش تنهاست دیشب از آسمان چشمانت، بمب روی دلم نباریدهدر بیابان مرا نسوزاندند ،ترس هایم چقدر بی معناست ! حتم دارم که خون آرامش در غروب نگاه خورشید استبه نظر می رسد همین امروز، آخرین روز ...
ادامه مطلب
یک دختر از قبیله ی من طالب تو بود درگیر یاس فلسفه ی کاذب تو بود دنبال رد پای خودش توی دفترت...در شعرهای در هم و بی قالب تو بود اهلی ترین مسافر بی ریشه ی زمین در مرزهای مخمصه ی جاذب تو بود از ترس سنگ ها و کتک ها ،شکنجه ها عمری اسیر شعب ابی طالب تو بود دل داده ی شهامت چشمان فاتحت ترسش همیشه رد شدن از جانب تو بود تا آسمان رساندن و درجا زمین زدنفنِّ بدون اسلحه و جالب تو بود حالا تو رفته ای و غرورش شکسته است آن زن که در خیال خودش صاحب تو بود شعر از صنم نافع ...
ادامه مطلب
گاهی همین که دل به کسی بستهای، بس استبغضت ترکترک شدو نشکستهای، بس است گاهی فقط همین که به امّیدِ دیگریاز خود غریبهتر شدی و خستهای، بس است اهل زمین همیشه زمینگیر میشوندیک بال اگر از این قفست رَستهای، بس است در مرزِ عشق و وصل، تو ابنالسّلام باشبا اینهمه تضاد،چو پیوستهای،بس است این دور، دورِ حدِّ اقلهای عاشقیستدر حدّ یک نگاه که وابستهای، بس است سیدمهدی طباطبایی ...
ادامه مطلب