مباد آتش دل را به خشک و تر بفروشی
و یا گذاشته باشی که بیشتر بفروشی
مباد آینه ات را به چند آه ببازی
درست نیست خودت را به یک نظر بفروشی
تو کوه باش اگرچه زمانه بر سر آن است
که هر دقیقه خودت را به صد نفر بفروشی
برای روز مبادا نگاه دار دلت را
چقدر جان بکنی تازه با ضرر بفروشی
درخت باش! بلند و شکوهمند مبادا
که شاخه های خودت را به یک تبر بفروشی
درخت باش که گنجشک در تو لانه بسازد
مباد سایه ی خود را به رهگذر بفروشی
و سعی کن که نباشی شبیه مردم دنیا
که نیمه شب بخری ماه را سحر بفروشی
چه ساده داد و ستد می کنیم خاطره ها را
چه روزگار غریبی، عجب بخر بفروشی
شعر از عبدالحسین انصاری
برچسب:
نویسنده: مهسا میرزاپور