
سعی دارد تا برانگیزد هراسم را کسیپرت می خواهد به خود از من _ حواسم را کسی شب که می پوشد مه افسوس بر عریانی امزیر نور ماه می شوید لباسم را کسی صورتش را پنبه ی مهتاب , مخمل ریختهفاش خواهد از درونم التماسم را کسی برتنش پیراهن پیری ست الیافش ادبباچنین شوریده حالی می شناسم _ را _ کسی خوشه های شعر , یک یک می رسند و سال هاستبرده از رؤیای گندمزار داسم را کسی کاش مهمان تبسم های تابستان کندحال و روز با زمستان در تماسم را کسی چشم هایم شهر زیر سیل های موسمی ستزیرپا انداخته گل های یاسم را کسی شعر ؛ رؤیاهای انسان را جهانی می کندکاش باور داشت حرف بی اساسم را کسی شعر از سید محمد علی رضازاده ...
ادامه مطلب
گاهی همین که دل به کسی بستهای، بس استبغضت ترکترک شدو نشکستهای، بس است گاهی فقط همین که به امّیدِ دیگریاز خود غریبهتر شدی و خستهای، بس است اهل زمین همیشه زمینگیر میشوندیک بال اگر از این قفست رَستهای، بس است در مرزِ عشق و وصل، تو ابنالسّلام باشبا اینهمه تضاد،چو پیوستهای،بس است این دور، دورِ حدِّ اقلهای عاشقیستدر حدّ یک نگاه که وابستهای، بس است سیدمهدی طباطبایی ...
ادامه مطلب