
پرنده باشي و از آسمان به خاک بيافتيتنت مچاله شود، ناگهان به خاک بيافتي تمام خاطره ها بگذرند توي خيالتبه خود نگاه کني، خون بپاشد از پر و بالت به خود بپيچي و از درد، آشيانه بسازياز اشک گِل بکني خاک را و خانه بسازي گلوله توي پرت باشد و تو هيچ ندانيکه نوبت سفرت باشد و تو هيچ نداني چقدر بايد از اين درد دست و پا بزني تا...؟چگونه زودترش مرگ را صدا بزني تا...؟ چقدر مزه کني تلخي هميشه ي خود را؟چگونه جمع کني قلبِ خُرده شيشه ي خود را؟ چقدر ناله کني توي خون تازه بخوابي؟چگونه تا به ابد مثل يک جنازه بخوابي؟ از آنچه داشتهاي يک زمان، چگونه بگويي؟بدون بال و پر از آسمان چگونه بگويي؟ کجاي زندگيات غير اشتباه نبوده؟کدام زخم تو کفاره ي گناه نبوده که از سکوت تو کي يک زبان تازه بسازد؟از استخوان هايت نرده بان تا...
ادامه مطلب
وقتی برای پر زدنت آسمان کم استیعنی برای وسعت عشقت جهان کم است لشکر کشیده اند حریفان به دیدنتاما چه سود ؟ چشم زیاد و زبان کم است ترجیح می دهم که نگاهت کنم فقطوقتی برای با تو نشستن زمان کم است سر می دهم برای تو ، ای بیشتر ز عشقجان می دهم برای تو ، هر چند جان کم است من چشم می گذارم و تو بوس کن مراحالا که چشم باز نکردم بدان کم است ! اصرار می کنم که نپرسی : مرا چقدر ... ؟وقتی برای وسعت عشقت جهان کم اس...
ادامه مطلب