
در خون رگ هایم کمی امید جریان داشتوقتی که می رفتی نگاهت درد پنهان داشت می رفتی و شهر پس از تو مات و بی جان بودشهری که تنها ابر هایش حال باران داشت محکم گرفتی دست من را ! بغض می خوردمای کاش برگشتن برایت باز امکان داشت" چیزی ازم کم شد ولی قطعا مواظب باشقلبی که بردی قبل رفتن ، ذره ای جان داشت می گفتی از اول که قاطع می روی امااز پشت می دیدم کسی پاهای لرزان داشت ! انگار آن قلبی که قبلا کوه آهن بوددر م...
ادامه مطلب